سلام به عزیزان طرفدار استاد رضا میرفخرائی

امروز یکی از ترانه های بسیار بسیار زیبای  رضای عزیز رو که به تازگی در وبلاگ رسمیش فرار داده براتون میزارم . رضای عزیز هنوز نتونسته نامی برای این ترانه ی زیبا انتخاب کنه ! ولی با هر نامی , این ترانه یکسی از زیباترین کار های زضای عزیز است .

dance_in_the_rain_by_marinshe

به یاد آسمانی که … همیشه صاف و آبی بود

به یاد کودکی هایی … که رنگ ِ خوب ِشادی بود

به یادِ کوچه باغی که … تنش از عطر و گل رنگین

دلش با باد میلرزید .. درختِ بیدِ سر سنگین

به یادِ یادهای دور … هوایِ کوچه ای بن بست

غروبِ گرمِ تابستان … من و تو ، دستها در دست

به زیرِ چترِ بیدِ پیر .. خزیدی نرم در آغوشم

دلت با قلبِ من میگفت … نکن هرگز فراموشم

هزاران روزِ ابری رفت … هزاران کودکی پژمرد

هزاران بار بیدِ پیر ..دلش از رفتنت آذرد

به رسمِ کودکی هامان … نبردم من تو را از یاد

هنوزم چشم بر راهم .. عزیزِ رفته همچون باد

رضا میرفخرایی

Dec.20/2008

من و تنهایی و غم

سلامی گرم به  شما دوستداران رضا میرفخرائی

امروز یکی از نوشته های زیبا و دلنشین رضای عزیز رو براتو میزارم که در وبلاگ رسمی ایشون هم موجود هست.

l_fcc9fb5c1944b580565733c8e73071c21

گفته بودم که شبم، بی تو یک مرثیه است …. خواب ِ من کابوسست و زِ خورشید دگر هیچ مپرس …. گفته بودی که یه شب تا به صحر، پیش ِ من میمانی … میرویم تا خورشید …پرده می آویزیم، تا که شب، صحبت ِ رفتن نکند بار ِ دگر …. گفته بودی که یه شب میایی … ساده و پاک و پر از همرنگی … خالی از صحبت و یاد ِ دگران ، خیره میمانیم به هم .. چشم به آیینه قلب ِ خودمان میدوزیم …. گفته بودی که دگر آغوشت ، پُر پرواز ِ من است …. خالی از تردید است … پُر ِ از آرامش … تن ِ گرمت قفس ِ باز ِ من است …. رفت هر شب مث ِ شب های دگر … منتظر ساکت و تنها و تهی … چشم ِ خیسم ،فکر هر شعرم را، سرد و بارانی کرد … سایه ات از سر ِ کوی و گذر ِ ما عبورش کم شد …. شب ز ِ فریاد ِ خموشم، خیره شد چشمانش …. در خودم لرزیدم … سردو نمناک به آغوش ِ غمی خیزیدم … رفتم و بار ِ دگر تنهایی ، در شب ِ خلوت ِ خود باریدم

رضا میرفخرایی

ایستگاه ِ متروک

سلامی گرم به شما عزیزان

داشتم تو وب رضای عزیز قدم میزدم که به این نوشته ی زیبا بر خوردم وقتی خوندمش چند لحظه به فکر فرو رفتم  سوال هایی در ذهنم ایجاد شد که هموز هم جوابشون مجحوله برام . امیدوارم شما هم اذت ببرید …

458188_b6f615f9ec

این روزها خیلی زود همه چیز دیر میشه، خیلی زود هفته ها میگذرن و روز و شب پشت سر همدیگه بی امان میان و میرن آدمها هم سع میکنن با دویدن در کنار این قطار
سرعتشون رو یکسان بککنن و بپرن بالا. بعضی ها میتونن و خیلی ها هم جا میمونن. اونایی که میپرن بالا دیگه از نفس افتادن و باید یه مدت صبر کنن تا نفسشون سر جاش بیاد، ولی خوب حداقل خوبیش اینکه رسیدن به قطار. اما اونایی که جا میمونن چند تا راه دارن ،یا باید خودشون شروع کنن پیاده رفتن تا ایستگاه بعدی یا اینکه باید صبر کنن تا قطار بعدی برسه که معلوم نیست چه زمانی میشه.. منم احساس میکنم که از این قطار مدت طولانی هست که جا موندم و ظاهرا ایستگاهی هم که داخلش هستم خطش مسدود شده و دیگه قطاری ازش نمیگذره. حالا اینکه چرا و چجوری رسیدم به این ایستگاه متروک خودش یه داستان چند قسمتی میشه که از حوصله این نوشته ها بیرون ِ. اما حالا که میدنم کسی دیگه گذرش به این ورا نمی افته باید راه بیافتم باید با پای پیاده این مسیر بی انتها رو طی کنم و خودم رو به یه ایستگاه ِ دیگه برسونم که از متروک و مرده نباشه .شاید این بهاری که اومده بهانه خوبی واسه تکون خوردن باشه. ببین کار به کجا کشیده که واسه نجات ِ خودمون دنبال بهانه میگردیم. به هر حال چه خوب و چه بد بهانه پیدا شده و باید تکون خورد و به جنب و جوش سلام کرد باید به بهار سلام کرد. به بهاری که در دوردستهاست، به بهاری که تو خاطر کودکی هام جا مونده ،نه بوی بهار میاد و نه چیزی شبیه بهار هست ولی چه میشه کرد باید رفتو به بهار ِ درونی رسید و از نو شکفت و رویید و رو تن پیر ِ زندگی پیچ زد و پیچ زد و خورشید شد

دوباره بهار به همه مبارک

رضا میرفخرایی

Biography

l_f5b12f3678a4b27941e89f940fd1b492

Reza Mirfakhraei was born in Gorgan and raised in Tehran. He left Iran when he was 18. he moved to Toronto, Canada. He is a Persian lyricist and writer.

رضا میرفخرایی نویسنده ، ترانه سرا، طراح و آواز خوان ایرانی متولد شهر گرگان در استان گلستان و مقیم تورنتو کانادا از سال 2001 میلادی.